دیگه تحمل ندارم...دارم آروم آروم له میشم....دارم میشکنم...خورد می شم...
دیگه تحمل ندارم یه سره کاراتو ببینم .....سعی میکنم باور کنم که عاشقمی و دوسم داری....باور میکنم...اما...اما کارات ................کارات دارن داغونم میکنن..دارن بهم میگن...بمیر ....بمیر...بمیر تا نباشی....بمیر تا.....................تا اون راحت تر باشه...تا مامانش راحت تر باشه...تا همه راحت تر باشن......تا خودت ........
خانوم ....اصلا دقت کردی چند روزه ...چقده که منو نبوسیدی؟؟؟؟من نبوسیدم ببینم که تو....تو اگه من نکنم میکنی؟؟؟...اما دیدم نه....انگار نه انگار......
همیشه وقتی ناراحت بودم منو میبوسیدی وقتی روبروم بودی....اما چهارشنبه چی؟؟اصلا حتی سعی کردی؟؟اصلا یه خورده فقط یه خورده سعی کردی که.......؟؟.....
دیگه تحمل ندارم.....دیگه تحمل داد زدن و فریاد زدنه بی صدا و تو خودمو ندارم....دلم می خواد برم یه جایی ساکت خلوت بدون هیچ موجودی....و فقط داد بزنم و گریه کنم ....فقط واسه چند ساعت داد بزنم بگم......:
بگم خداااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا
چراااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا
چرااااااا؟؟؟آخه مگه من چه گناهی کردم که باید اینطوری باهام برخورد بشه......؟؟....
آخه مگه من دیگه چقدر تحمل دارم....دیگه چقدر تحمله بی معرفتی و بی غیرتیو دارم؟؟چقد تحمل دارم که تو خودم بشکنمو هیچکی نفهمه.....؟؟....چقدر گریه کنمو صبح ها به همه بگم چشام واسه زیاد خوابیدن باد کرده؟؟؟؟؟چقد اشک چشامو پنهون کنمو بگم نمیدونم چی رفته تو چشم؟؟؟چقد دیگه خداااااااا؟؟؟.چقد؟؟...هان؟؟....
اونشب که مامانت بد برخورد کرد یاده حرفاش افتادم....یاد حرفایی که اوندفه من بخاطرش سه روز گریه کردم.....امروزم که هنوز یه ربع نشده بود حرفامون اونطوری گفتن.......
دیگه نمیتونم.....نه....دیگه بسه.....خدا....دیگه نمی خوام........
خانومی من واسه همه ی گریه هام ازت دلیل می خوام....واسه همه ی شبام که نخوابیدم و تاصبح.......... ازت جواب می خوام.......
خواهش می کنم دیگه بیشتر ازین عذابم نده.....دیگه خسته شدم بسه خانوم بسه....
میدونم اجازه نداشتم باهات اونطوری برخورد کنم.....اما جواب این سوالمو بده.....تو چی؟؟ تو اجازه داشتی اونروز اونو بپوشی؟؟؟آره؟؟.... اجازه داشتی یا نه؟؟؟داشتی خانوم؟؟؟با اینکه بهت روزه قبلش گفته بودم که...........................داشتی ؟؟؟؟؟؟
جونه عزیزترین کست قسمت میدم.....جونه من که دیگه......ارزشی نداره......اگه داشت انقد این کارارو پشت سرهم انجام نمی دادی.......اصلا زدی به بی خیالی نه؟؟؟دیروز بهت میگم کی بهم خبر میدی؟؟؟میگی با اون لحنه بدت ( : نمیـــــــــــــــــــــدونم)....بعدشم که اصلا انگار نه انگار دیشب ساعت ۱۱ شب زنگ زدی و میگی هنو حرف نزدم.....دوباره امروزم که هنوز حرف نزدی.......
به جونه عزیزترینت که نمی دونم کیه....بهم معرفیش کن....قسمت میدم.... نذار بیشتر ازین آب شم...داغونترم نکن.....بخدا دیگه نمیتونم....دیگه نمیکشم.....
دیگه حالم از هرچی شعره بهم می خوره....شعره خودمو واسم بیار نمی خوام واسم چیزی بنویسی دیگه........دیگه خسته شدم......خاک بر سره من که باید واسه شعر نوشتن به طرفم بگم تا واسم شعر بنویسه.....دیگه تموم شد....هیچی دیگه ازت نمی خوام ..........
اینارو میخواستم واست بنویسیم اما الان بعد صحبتمون گفتم نه...نااراحت میشه...ولش کن...بذار همینجا باشه واس دله خودت....امیدوارم فردا همو ببینیم....امروز که فکر نکنم.....نمیدونم...میگی دوست نداری برم.....چرا؟؟....آخه منم دوست ندارم تو امروز بری.....اما به حرفام هیچ اعتنایی نمی کنی و بی توجه کار خودتو انجام میدی....
من با رفتنه دیروزت هیچ مشکلی نداشتم اما....اما یکم فکر کن....توکه میگفتی به م بگم تولده م رو بدونه خانومم نمیرم....توکه خودت میگفتی باید جلوی همه اینطوری بگیم...بگیم تا بفهمن اگع یکیمون نباشه اون یکی ام نمیره.....خودته تو که اینارو میگفتی....رفتی ........اما.....
اما...با رفتنت به چی رسیدی؟؟....چیو ثابت کردی...ها؟؟؟
آ اونروز میگفت من میدونستم چون خانومت نمیاد توام نمیای وای همین بهت نگفتم....اما تو با رفتنه دیشبت همه چیو زدی خراب کردی......
اصلا من بگم مشکلی ندارم.....مگه خودت از خودت فکر نداری؟؟؟....نمی تونی بفهمی نباید بری؟؟....همین که من بگم برو میری.....؟؟؟.....
اما من میدونم مامانت مقصره.....دیگه اونم داره لهم میکنه...دوست دارم تو دنیا غیر منو تو هیچکس نباشه...همه ی دعواهامون و بحثامون سره اینو اونه....البته به علاوه ی بی خیالیای جناب عالی...که البته بی خیالی نیستن کلا اینطوری هستیو من حساسم....اما ......................